تبلیغات
.::***افسانه های ایرانی***::. - بابی کُشی
پنجشنبه 24 اردیبهشت 1388

بابی کُشی

   نوشته شده توسط: علی الفهلم    نوع مطلب :داستان و شعر ،

بابی کُشی

من با پسر دوم ملک المتکلمین هر یک هفته ، دو هفته یکبار به چاپار خانه رفته برای پدرانمان کاغذ می فرستادیم
روزی پاکت به دست به طرف چاپارخانه می رفتیم که ناگهان از وسط میدان شاه غوغای غریبی پیدا شد ، بدانسو دویدیم و هر طور بود خود را به میان جمعیت انداختیم . محشر کبرائی بود هر دقیقه ازدحام مردم زیاد تر می شد . میدان شاه به آن بزرگی داشت می ترکید و به صورت دریای متلاطمی در آمده بود که فوج فوج و دسته دسته مخلوق از زن و مرد در حکم امواج آن باشند و در آن میانه عمامه ی آخوند ها به منزله ی کفی بود که بر سر این امواج نشسته باشد ، وقتی به هزار زور و زجر خود را به وسط انبوه مردم رساندیم دیدیم دو نفر آدم حسابی را در میان گرفته اند و دارند به قصد کشت می زنند . درصدد تحقیق از آن احوال برآمدیم ولی هیچکس اعتنائی به ما ننمود و احدی وقت و حوصله ی سوال و جواب نداشت ! عاقبت پیرمردی را چسبیده گفتیم عمو جان تو را به خدا چه خبر است ؟ بدون آنکه نگاهی به ما بیندازد نفس زنان نفس زنان گفت : "بابی کشی است بزنید" و دیوانه وار خود را به میان آن ولوله و جنجال انداخت . آن دو نفر بیچارگان مظلوم را با سر برهنه شالشان را به گردنشان انداخته بودند و به خواری هرچه تمام تر به خاک و خون می کشیدند . مردم از زن و مرد و کوچک و بزرگ با چشم های از حدقه درآمده که شراره ی تعصب و شقاوت در آن می درخشید مانند سگ های هار و گرگان خونخوار بر آنها حمله می آوردند و در زدن و ضربت وارد ساختن بدانها و در اهانت و شتم و لعن و دشنام های قبیح بر یکدیگر سبقت می جستند
دیوانه وار فریاد می زدند که باید داغ و درفششان کرد ، باید سنگسارشان کرد ، باید چشمشان را درآورد . تکه تکه شان کرد سرشان را زیر طقماق کوبید شمع آجینشان کرد ، گوش و بینیشان را برید ، شقه شان کرد . دم توپشان گذاشت ، گچشان گرفت ، تیربارانشان کرد ، زنده زنده سوزانید ، نعلشان کرد ، طنابشان انداخت ، زنده به گورشان کرد ، به قناره شان کشید ، مثله شان کرد
چوب و چماق و مشت و سیلی بود که بالا می رفت و بر سر و مغز این دو نفر آدم بی یار و یاور پائین می آمد . دیگر هیچ تاب و توانی در بدن آن دو نفر بخت برگشته نمانده بود . رنگشان پریده با چشمان نیم بسته ، ابدا قوت جلو رفتن نداشتند ولی مومنین و مقدسین با شقاوت و قساوتی که تذکار آن بعد از چهل سال هنوز بدنم را می لرزاند آنها را به طرف مسجد شاه که مسند عدل و داد شریعت عظمی بود می کشیدند ، در آن اثنا شخصی پیت نفتی به یکدست و کاسه ی حلبی دسته داری به دست دیگر فرا رسد . در یک چشم بهم زدن آتش از سر و بدن آن دو نفر به طرف آسمان بلند شد . مردم رجاله محض سواب هرکدام از آن نفت کاسه ای به صد دینار خریده به سر و صورت آن ها می پاشیدند
جمعیت چون مور و ملخ از در و دیوار بالا می رفت . فریاد و فغان لعن و سب غلغله در زیر گنبد و بارگاه مسجد انداخته بود . درست مثل روز عاشورا مردم دسته به دسته صدا ها در هم انداخته و دم گرفته بودند و تصنیف ها و هراره هایی را که بالبداهه ساخته بودند می خواندند و دست می زدند . در آن حیص و بیص نا گهان غوغا و همهمه افزون گردید چنانکه گوئی از دهانه ی خشمگیم آسمان گردباد سهمگینی بر امواج آن دریای متلاطم نازل شده باشد . چیزی نمانده بود که ما دو نفر طفل معصوم هم زیر دست و پا له و لورده بشویم . بزودی معلوم شد که یک نفر بابی دیگری را می آورند . سیل جمعیت خواهی نخواهی ما را به طرفی کشانید که تازه وارد را در آنجا بزمین انداخته بودند و حد شرعی در حقش جاری می کردند . نزدیک که شدیم دیدیم آقا محمد جواد صراف مؤسس مدرسه ی خودمان است که با آن جثه ی فربه زیر چوب مثل مار به خود می غلطید و مانند ابل ناقل ضجه می کشید
در آن حیص و بیص در میان جمعیت چشم یک نفر به ما افتاد و اتفاقا ما را شناخت . پرخاش کنان فریاد بر آورد که پدر پدر (به کسر دو حرف اول) سوخته های سگ طوله ها شما بچه بابی ها اینجا گهی می خورید . لرزان و اشک ریزان خود را به هزار زحمت از میان ازدحام بیرون کشیدیم و مانند دو طفلان مسلم از چنگ آن مسلمان از حارث بدتر گریخته دوان دوان به خانه برگشتیم

پ . ن1
برگرفته از خاطرات کودکی ِ استاد ِ بزرگوار سید محمد علی جمال زاده.
پ . ن2
استاد جمال زاده بابی نبود ولی بعلت این که پدرش او را به مدرسه فرستاده بود و همچنین پدرش یک آزادی خواه ِ فراری بود به خانواده ی وی نسبت بابی بودن دادند
قابل ذکر است که سرانجام پدر محمد علی جمال زاده (یعنی سید جمال الدین واعظ اصفهانی) بعد از واقعه ی به توپ بستن مجلس توسط محمد علی شاه ، به جرم آزادی خواه بودن ، در بروجرد دستگیر به دستور امیر افخم به دار آویخته شد.
پ . ن3
این مطالب در تائید کیش بهائی و یا بابی نوشته نشده.


روشنک
جمعه 23 دی 1390 08:49 ب.ظ
مومنن دیگه چه می شه کرد.........من از خوندنش وحشت کردم چه برسه به اونی که دیده..........
parivash
یکشنبه 7 تیر 1388 10:43 ب.ظ
سلام و درود گرم و سپاس فراوان این هموطن بهائی خود را بپذیرید.
ممنون از درج این خاطره حزن انگیز اما عبرت بر انگیز.

به امید و در انتظار روزی که انسان ها یکدیگر را ورای باور ها و عقاید دوست بدارند و چون میوه های یک درخت و برگهای یک شاخه متحد و متفق گردند.
آق دایی
پنجشنبه 21 خرداد 1388 02:07 ب.ظ
آق دایی
سه شنبه 19 خرداد 1388 03:16 ب.ظ
ashu
سه شنبه 19 خرداد 1388 10:39 ق.ظ
به روزم
حكیدرضاكاظمی
دوشنبه 18 خرداد 1388 09:56 ق.ظ
سلام
به روزم
رد پای غم
یکشنبه 17 خرداد 1388 07:11 ب.ظ
زنده باد ایران و ایرانی
آق دایی
شنبه 16 خرداد 1388 07:29 ب.ظ
دوست گلم
پس همین شعرم چی یه ؟ منظور تون اینه حتما" تو شعر شعار بدم . ...نه عزیزم !
آق دایی
جمعه 15 خرداد 1388 08:29 ب.ظ
جمعه 15 خرداد 1388 09:52 ق.ظ
الفهلم هر کاری کنه قهر بلد نیس بکنه آخه می خواستم وبلاگم کامل بشه
جمال زاده به تو افتخار می کنه[خونسرد]
victorian
دوشنبه 11 خرداد 1388 09:43 ب.ظ
سلام وبه جالبی داری به منم سر بزن
فعلا
victorian
دوشنبه 11 خرداد 1388 09:43 ب.ظ
سلام وبه جالبی داری به منم سر بزن
فعلا
آق دایی
یکشنبه 10 خرداد 1388 04:02 ب.ظ
سلام بر شما
بازم لذت بردیم
حمید رضا كاظمی
جمعه 8 خرداد 1388 07:19 ق.ظ
سلام
بسیار عالی بود
من آپم
بیژن آریا
شنبه 2 خرداد 1388 10:44 ق.ظ
درود بر گرامی همدل.
9سالی هست که وبلاگ نویسم.
تاکنون کوشش کردم درحد و اندازه های ملی باقی مانده و وارد سیاست نشوم.
اما اکنون وضعیت ایران را به گونه ای دیدم که اگر بخواهم کناره گیری کنم به زیان ایران عزیزمان تمام میشود.
آمدم تا به همه وبلاگ نویسان بگویم:
روزی صفحه سفید شناسنامه برای من هم موجب افتخار بود ولی اگر
این صفحه در این دوره سفید بماند موجب ننگ میشود.
ماباید به خاطر نجات ایران هم که شده به کسی غیر از احمدی نژاد رای دهیم.
من از تمامی وبلاگ نویسان عزیز که از وضع موجود ناراضی هستند
خواهش میکنم این بار تحریم انتحابات را کنار گذاشته و با حظور
در پای صندق های رای به باختن احمدی نژادیسم ها کمک کنند.
چون تحریم انتخابات این دوره = نابودی هرچه بیشتر ایران عزیزمان
می باشد،وارد میدان سیاست شده ام.
دوستان عزیزی که می خواهند دلایل نارضایتی من از این دولت را
بدانند به تارنگارم(وبلاگم)آمده و نوشته ای که درباره انتخابات نوشته ام را بخوانند.
به امید روزهای بهتر،دست آوردها و پیشرفت های بیشر در
عرصه های جهانی...

××کوچک فرزند ایران زمین××

بیژن آریا
دوشیزه
سه شنبه 29 اردیبهشت 1388 11:45 ق.ظ
دوستان سلام

من بعد از یک مدت طولانی دوباره برگشتم

میدونم که این مدت از دستم راحت بودید

اما باید خدمتتون عرض کنم که واقعا متاسفم

چون من باز برگشتم!

به زودی هم یه پست توپ براتون میذارم.

پس منتظر حضور سبزتون هستم.
دوشنبه 28 اردیبهشت 1388 01:46 ق.ظ
سلام ،
چه وبلاگ مفید و قشنگی داری
من از وبلاگت خوشم اومد
بیا تا به هم لینک بدهیم
من را با نام "نجوم ، علمی به بزرگی جهان!" لینک کن سپس بیا تو وبلاگ من تو قسمت نظرات و من را خبر کن که به من لینک دادی تا من هم به تو لینک بدهم.
دختر آفتاب
جمعه 25 اردیبهشت 1388 06:42 ب.ظ
درود بر تو

نوشته زیبات رو خوندم . اطلاعات جالبی بود . نخونده بودمش.

راستی مدتی است که احوالی نمی پرسی . اینروزها داغون داغونم.
بدرود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر